۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

در زندگی‌ زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌‌خورد و میتراشد.

این دردها را نمی‌شود اظهار کرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی‌ بگوید یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی‌ میکنند آنرا با لبخند، شکّاک و تمسخر آمیز تلقی‌ کنند زیرا بشر هنوز چاره و دوا‌ای برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیلهٔ افیون است-(نویسندهٔ وبلاگ مخالف نظر استادش است)ولی‌ افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی‌ بر شدت درد میافزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورأ طبیعی‌ ،این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی‌ پی‌ خواهد برد ؟

در طی‌ تجربیات زندگی‌ به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان ما و دیگران وجود دارد من فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگاه دارم و اگر توانستم خودم را فقط به سایه ی خودم معرفی‌ کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر