۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه
۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه
برای خاکم برای وطن
نوشتم از غم، از رنج ماتم
نوشتم، این غم نداره مرحم
درد جدایی گهوارهء من
نشسته در دل بیچارهء من
هر روز تو غربت سرود پاکت
منو رسونده به آب و خاکت
مثل یه قایق رو موج یادم
برس به دادم برس به دادم
می دونی وطن دیشب تو خونه
از این جدایی شدم دیونه
سرود تو شد باز یه بهونه
گریه ها کردم باز عاشقونه
اشک دیگه اشک نیست مثل بارونه
بغض گرفته ام چون آسمونه
همسایه می گفت،همسایه می گفت، همسایمونه
آوازه خونه و شبها می خونه
همسایهء ما ازخود ما نیست
مثل ما از کشورش جدا نیست
اون چه می دونه درد ماها رو
دوری یار و غم دلدارو
اون چه می دونه تو قلب تنگم
با آرزو هام همش می جنگم
فقط می بینه، فقط می بینه، یه روزی میرم
می خوام تو خاک وطن بمیرم
می خوام تو خاک وطن بمیرم
نامه نوشتم از شهر آهن
برای خاکم برای وطن
نوشتم از غم، از رنج ماتم
نوشتم، این غم نداره مرحم
درد جدایی،درد جدایی، گهوارهء من
نشسته در دل بیچارهء من
خاتون خونه مادرم
وقت روبوسیه آخرم
دست پاچه شد آب رو نریخت پشت سرم
واسه اینه که در به درم
با غصه ها همسفرم
نکنه نکنه روز سفرم
همسایه ها دور و برم
هدیه میدادن ببرم
کاسه آب خالی نشد پشت سرم
واسه اینه که در به درم
با غصه ها همسفرم
مادرم وقت نمازش لحظه راز و نیازش
اسممو میگفت و اشکاش میریخت رو صورت نازش
قسمم میداد بمونم
قدر ایران و بدونم
راست میگفت حالا میدونم
کشورم بسته به جونم
به کسی که اینجا دارم
نوشتم میرم دیارم
حالا بیشتر از همیشه واسه خونه بیقرارم
قسمش دادم به جونم نوشتم خواهشی دارم
پشت سر آبو نریزی فکر بازگشتی ندارم
نکنه نکنه روز سفرم خاتون خونه مادرم
وقت رو بوسیه آخرم
دست پاچه شد آبو نریخت پشت سرم
واسه اینه که در به درم
با غصه ها همسفرم
چی شد؟ چی اومد به سرم؟
که عمریه در به درم
۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه
آینه جا خورد تا منو دید
آینه با من گفتگو کرد
اول از حال تو پرسید
روز بعد از رفتن تو
ظلمت تازه ورق خورد
نسترن های رو تاقچه
بی تو پرپر شد و پژمرد
نفسامو سینه پس زد
زمین عاشقاشو بلعید
شیشهء پنجره یخ زد
بارون فاجعه بارید
عابر دیوونه اینبار
به من دیوونه خندید
عکس یادگاری ما
بعد تو منو نبخشید
روز بعد از رفتن تو
رازقی مرد باغچه خشکید
دل اطلسی شکست و
شعرم از دست تو رنجید
نفسامو سینه پس زد
زمین عاشقاشو بلعید
دل آسمون گرفت و
بارون فاجعه بارید
عابر دیوونه اینبار
به من دیوونه خندید
عکس یادگاری ما
بعد تو منو نبخشید
روز بعد از رفتن تو
ظلمت تازه ورق خورد
نسترن های رو تاقچه
بی تو پرپر شد و پژمرد
بی تو پرپر شد و پژمرد
روز بعد از رفتن تو
آینه جا خورد تا منو دید
آینه با من گفتگو کرد
اول از حال تو پرسید
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
اشتباه از من بود آری از من...که خواب سرچشمه را در خیال پیاله میدیدم، دستهایم، خالی دلم پر، گفتگوهایم با او مثلا یعنی ما، کاش میدانستم هیچ پروانهای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمیاورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیرم. از خانه که میایی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور.
احتمال گریستنم بسیار است
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود اظهار کرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند، شکّاک و تمسخر آمیز تلقی کنند زیرا بشر هنوز چاره و دواای برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیلهٔ افیون است-(نویسندهٔ وبلاگ مخالف نظر استادش است)ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورأ طبیعی ،این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد ؟
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان ما و دیگران وجود دارد من فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگاه دارم و اگر توانستم خودم را فقط به سایه ی خودم معرفی کنم.
و من شاملو را دوره میکنم چونان بلند بلند که همسایهام پنجره ی خود را میبندد
« نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچک اش
به خاطر ترانه يی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها ــ به خاطر نوزاد دشمن اش شايد
نه به خاطر دنيا ــ به خاطر خانه ی تو
به خاطر يقين کوچک ات
که انسان دنيايی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچک ات در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاه راه های دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک افتادند
به يادآر
عموهای ات را می گويم
از مرتضا سخن می گويم